تولی

 

         از عدم مارا فرا خواندند تا آدم شویم

         از بهشت عدن هم راندند تا آدم شویم

 

         بذر این نه آسمان بنشانده در یک مشت خاک

         باز روی خاک بنشاندند تا آدم شویم

 

         خاک را در گردش آوردند دور آفتاب

       گاه این گهواره جنباندند تا آدم شویم

 

         بهر پرواز تخیل گنبدی آراستند

         بر سر ما اختر افشاندند تا آدم شویم

 

         صد رسول و صد ولی الله برانگیختند

         صد صُحُف از آسمان خواندند تا آدم شویم

 

         مادران بر خاک خاموش  خون دل بگریستند

         با تولی زنده گرداندند تا آدم شویم.

 

 

                            ТАВАЛЛО

 

,Аз адам моро фаро хонданд, то Одам шавем

.Аз биҳишти адн ҳам ронданд, то Одам шавем 

,Базри ин нӯҳ осмон биншонда дар як мушт хок

.Боз рӯйи хок биншонданд, то Одам шавем 

,Хокро дар гардиш оварданд даври офтоб

.Гоҳ ин гаҳвора ҷунбонданд, то Одам шавем 

,Баҳри парвози тахайюл гунбаде оростанд

.Бар сари мо ахтар афшонданд, то Одам шавем 

,Сад расулу сад валиюллоҳ барангехтанд

.Сад суҳуф аз осмон хонданд, то Одам шавем 

,Модарон бар хоки хомуш хуни дил бигристанд

.Бо тавалло зинда гардонданд, то Одам шавем

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
تگ ها :

نورعلی نورزاد

نورعلی نورزاد

شاعر و محقق ادبیات. استاد دانشگاه خجند می باشد. در زمینه سبک هندی رساله دکترای دفاع نموده است.

 

سه غزل

 

غنچه ای بهر شگفتن در بهار دل نماند

آفتاب عشق هجرت کرد یار دل نماند

یک چراغی داشتم بر کوه باور از امید

کرم شبتابی هم اکنون بر مزار دل نماند

تیره شد اندیشه های نورپالای زمان

این بهار پر حوادثدر نوار دل نماند

آب حسرت ریخت در جام بلورین دلم

پیشه ای جز خون خود خوردن ز کار دل نماند

روزگاران یک فلخمان سنگ زد مارا به سر

یک قلم بیت شکیبا جز شعار دل نماند

سینه را با هفت آب عشق باید شست لیک

قطره ای از آب صدق چشمه سار دل نماند

قامت امیدرا خم کرد اندوه فلک

پیر سال آرزو هم در حصار دل نماند

باغ باغ و شهر شهر و کوچه کوچه دیه دیه

موج انسان ریخت اما غمگسار دل نماند

 

***

شب قدر است و در اندیشه یاد تو می مانم

به دامان سحر یک دسته گل زاد تو می مانم

برون دفتر دل برده مضمون خجالت را

به روی بیت اول حیرت صاد تو می مانم

شمیده عطر گلبانگ سعادت آفر خورشید

خطی تا مرز کیهان دل شاد تو می مانم

گشایش را فراموشم اگر در ملک غربت ها

رموز دست بردن تا خود از کاد تو می مانم

در این ویرانه زار شب نیم هرچند مرد ره

قدم هر لحظه سوی شهر آباد تو می مانم

به پا زنجیر مجنونی دلیل هیبت عشق است

به اوج بستگی ها مرغ آزاد تو می مانم

کنون از شید و از مهتاب حرف تازه ای دارم

چو بر دیوار شب تصویر میعاد تو می مانم

 

                                     ***

صبح میلاد سعادت فر مبارک باد باد

عطر احسان صفا آور مبارک باد باد

آسمان این لحظه می بارد نگاه لطف حق

رحمت باران پیغمبر  مبارک باد باد

روی راهت بشکفد صد باغ نسرین وفا

نصرت این دشت گلمحضر مبارک باد باد

سنگ دوران بشکند هرچند فنجان مراد

سایه سیمرغ دنیاپر مبارک باد باد

دل چراغان است از تجلیل مولود سحر

جلوه های شام سعد اختر مبارک باد باد

با شکوهی می رود دریا به استقبال عشق

مژده میلاد نور آفر مبارک باد باد.

                                                             

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
تگ ها :

آزر

آزر (میرعلی سلیم) از شاعران نسبتا جوان و تازه پرداز تاجیکستان و مسئول انجمن نویسندگان تاجیکستان در شهر قورغان تپه می باشد. این چند غزل از دفتر شعر ایشان "کتیبه درد"  که در سال 2004 به چاپ رسیده است منتخب شد.

*
نه دست صبح همین شعر ناب نور نوشت
شب از ستاره سخنها کتاب نور نوشت
شب ستاره سخن را خداش ارج دهد
گناه نور نگفت و ثواب نور نوشت
تو شعر نور نگه را فرست جانب من
که آئینه بتواند جواب نور نوشت
یقین به غمزهء خون ریز او اشارت داشت
قلم که زیر دو چشمش سراب نور نوشت
حکیم طوس شفق بود و شید سهرابش
ز خون دیده به شهنامه باب نور نوشت

***
وا کرد زلف و رفت نگه پشت بام ماند
سیرش قصیده داشت ولی ناتمام ماند
باید که میبرید گلوی بهانه را
افسوس تیغ سجدهء ما در نیام ماند
شیرویه را به مرگ پدر گشت رهنمون
خون شهید عشق که بی انتقام ماند
در خود فرو شدن همه جا سیر خویش نیست
چون گرگ ترسخورده که اندر کنام ماند
تا گور آرزو به رهت انتظار داشت
ما سوختیم و این هوس آلوده خام ماند
بو میکشند دفتر مارا زنان شهر
زیرا که عطر عشق فقط در کلام ماند

غزل دریا
هست از مکتب منصور همه فریادت
هست آن عاشق بیدارترین در یادت
ای تو درویش برهنه چه قدر زیبای
خاصه چون کفک جنون گل کند از بنیادت
نیست محتاج نیستان کسی نالةء تو
قلم موج تو بنوشت خط ارشادت
رنگت از درد کبود است چنین خواهد بود
عشق آن بند نباشد که کند آزادت
آخر الامر به یک شرشره ات آویزند
که بدین ره شده از درد رها استادت


***
مگو از عشق که از عاشقان نشانی نیست
فتاده عشق به خاک است و مهربانی نیست
دل سیاه و سفیدم کتیبه درد است
ولی دریغ که چشم کتیبه خوانی نیست
ز شعر آنچه شنیدم در این زمانه به جز
فغان پیرزن و آه نوجوانی نیست
تهی تر است ز دست گدا نگاه مرا
دیگر به صفرهء جانم ز عشق نانی نیست
زبان قلب مرا هیچ کس نمیفهمد
چه رازها که مرا هست و ترجمانی نیست

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها :

طالب آذرخش

بنام خدا


آذرخش (طالب کریم) از شاعران شناخته تاجیک میباشد.  آذرخش استعداد خوب موسیقی نیز دارد و مثل استاد رودکی که «همشهری» اوست (یعنی پنجرودی) انواع اسباب موسیقی را به گفتار در می آرد، آهنگ می سازد و همچنین بسیار خوب آواز میخواند.
در حال حاضر مقیم شهر خجند است و کارمند شرکت تلویزون ولایت سغد.
در سال 1997 یک کتاب شعر او به چاپ رسیده و از همین کتاب اینک سه غزل پیشکش میگردد.

***
چه غربتیست در این راه ها و منزلها
چه لذتیست در این باغ ها و حاصلها
زمانه با سخن اهل دل نمی سازد
دلم گرفت ز هنگامه هایی محفلها
أگر تو عاقلی، از عاشقی مگو این جا
که نیست عقل به سرها و عشق در دلها
عزیزهایی سرافراز خاکسار شدند
چو سر به اوج کشیدند پای در گل ها
بر آبها بنوشتم که موج شعر من است
ولی نخوانده فکندند سویی ساحلها.

***
چراغ قافله خاموش میشود بی تو
تمام شهر سیه پوش میشود بی تو
ترانه هایی مرا باد میبرد با خود
سرود عشق فراموش میشود بی تو
مرا ز خنده نوشین خود جدا منما
چه گونه نیش جهان نوش میشود بی تو
دلی که گرمی آغوش سرپناهش بود
به خاک سرد هم آغوش میشود بی تو
به حکم یک نظرم جای ده به چشمانت
که آذرخش سیاووش میشود بی تو

***
دل ساغرپرستی داشت دریا
لبان بوسه مستی داشت دریا
دلم را بست در زلفان موجش
نمیدانم چه دستی داشت دریا
سر خودرا به سنگ و خاک میزد
کجا بالا و پستی داشت دریا
غزلهایی مرا تکرار میکرد
چه زیبا بندو بستی داشت دریا
نویس ای موج با خط شکسته
که روح بیشکستی داشت دریا

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
تگ ها :

دوبیتی‌ها از گلرخسار صفی

 

گلرخسار صفی

 

شاعر خلقی تاجیکستان

 

دوبیتی‌ها

 

دل‌افشانم ولی همدل ندارم

زرافشانم[1] ولی ساحل ندارم

به مانند درخت ارغوانم

گل‌افشانم ولی حاصل ندارم

* * *

نباشی تو، نی می هست و نه مستی

نه ناز گل، نه راز گل‌پرستی

برای من تو هستی و همه هست

نباشی تو، نه من هستم، نه هستی!

* * *

نگاه گل‌نثار من کجا شد

سرشت بی‌غبار من کجا شد؟

من مضطر ز خاکستر بپرسم

دل آیینه‌وار من کجا شد؟!

* * *

فرح را با ستم تنها نمانید

قلم را با الم تنها نمانید

دو دشمن را به زیر بام گردون

من و شب را به هم تنها نمانید!

* * *

قلمدار و قلم نوروزی دارد

الم‌دار و الم نوروزی دارد

چراغ لاله خودافروزی دارد

مزار کهنه هم نوروزی دارد!

* * *

 

تو جام و ساقی داری، من ندارم

فر آفاقی داری، من ندارم

برای عشق دیگر، بخت دیگر

تو عمر باقی داری، من ندارم!

* * *

دلم چون طفل گریان است بی تو

گِلم جمع پریشان است بی تو

همه روزم، همه روزم شب تار

همه فصلم زمستان است بی تو!

* * *

اگر در دل نباشی، در زبانی

اگر عاقل نباشی، شادمانی

اگر باری ز غم خندیده باشی

تو درد خنده‌های من بدانی!

* * *

مه و خورشیدرا همره ندیدی؟

شکوه کوه را در که ندیدی؟

تو که پیر آمدی تا من پیاده

جوانی مرا در ره ندیدی؟!

* *

 

دلم چون طفل گریان است بی تو

گلم جمع پریشان است بی تو

همه روزم، همه روزم شب تار                             

همه فصلم زمستان است بی تو

* * *

ز خود پیش خدا باید گریستن                                

خموش و بی‌صدا باید گریستن

برای مرده‌ها اشکم نمانده

برای زنده‌ها باید گریستن

* * *

ندارم آرزوی عمر جاوید

وطن بگذار ماند جاودانه

همی خواهم به تو بعد سر من

وطن ماند، وطن ماند نشانه!

***

دلی مفتون اعجاز بهار است

دلی خورشید را بیننده تار است

دل تو لانه از عشق خالی

دل من خانه پروردگار است.

 



[1]  - زرافشان: نام رودخانه‌ای در محلی با همین نام در نزدیکی شهر خجند.

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها :

اشعار سیاووش

به نام خداوند جان و خرد

سلام، دوستان! این وبلاگ از این به بعد مخصوص اشعار شاعران معاصر تاجیکستان میگردد و نمونه ها ای از نظم معاصر تاجیک را برای شما پیشکش می نماید. باید در نظر داشت که اشعار شعرای تاجیکستان به الفبای سریلیک نوشته می شود و فارسی کردن همه نوشته ها زمان  می برد. به هر حالی تا ان جا که فرصت دست بدهد تلاش خواهد شد. این بار نمونه اشعار شاعر شناخته محمدعلی سیاووش جنیدی (سیاووش) منظور می گردد. خوشبختانه سراینده این اشعار خود مجموعه ای به رسم الخط فارسی تدوین نموده که انتخاب از همین مجموعه صورت گرفته است. لازم به یاداوری است که تاریخ این سروده ها از دهه 90 م قرن گذشته تا امروز به طول می کشد.

 

آفتابا ریشة درد مرا در من بسوز
چاک های سینه را با رشتة نورت بدوز
مان که خاکستر شوم بعد از طلوع لحظه ای
من به امداد تومی سوزم دلم را برفروز
بر سر در انجمن تنهای من آتش بریز
تا نمانم در میان خام پز ها خام سوز
تا تو هستی من ز خاک پست دل ببریده ام
با وجود چون تو یاری بر چه آید این عجوز
بر طلوع آفتاب خویش باور می کنم
می برم هر شام خود را زنده تا درگاه روز
شاخه های دست هایم سوی محراب تو اند
آفتابا ریشة درد مرا در من بسوز

* * *

یاد خون آلود تو آه از لبم بیرون کشید،

شعر بی رنگ مرا یاد تو در گلگون کشید.

 

در میان فائلاتون ها چه ایمن بوده ام

حسرت پرواز از این مسترم بیرون کشید.

 

تا به خود گفتم بیایم از خرام رفتنت

یاد از خود رفتنم دل را به خاک و خون کشید.

 

خواستم بگریزم از مهمانی گردون ولی

قسمت نامردم آخر بر در این دون کشید.

 

عاشقی نادان بدم صد آسمانم زیر پا

دعویی داناگیم بر خمب افلاطون کشید.

 

شور شیرین تو گفتم می برد تا بهستون

عشق لیلای تو ام بر وادی مجنون کشید.

 

یک بیابان تشنگی می سوخت در خاک وطن

اشک خونم شاخه ای از وخش تا جیهون کشید.

 

هر چه گفتم از وفا آن بی وفا بشنید عکس

صورتم را آب در اینه اش وارون کشید.

 

در غزل زار تو گفتم چون غزالی ره کشم

زد رهم از راه تا پایم بدین حامون کشید.

* * *

 

ز کسی طمع نکردم به کسی هوس نبردم
گل سبز حسرتم را برِ خار و خس نبردم.
به غمی که خو گرفتم پی طوطئ شکر خواست
چه برم به ناکسانش چو به پیش کس نبردم.
من نه ان منم دهم دل به جهان و ثروت آن
غم این خطا نخوردم ره این عبث نبردم.
تو ز آینه صفاتر به دلت چه گرد داری
نه به شکوه لب کشودم که برت نفس نبردم.
این که دام و دانه دارم دل یار می شکارم
چو هما نداشت جز نام و به جز هوس نبردم.
چه کنم که اوفتادم به نگاه مست یاری
ز همه بلا رهیدم ره از این قفص نبردم.

* * *

 

نیآمدی که در آغوش تو بهار کنم
به این خزان که ز ره می رسد چه کار کنم؟
نه آهوی نگهت نی غزال ابرویت
مگر نشینم و یاد تو را شکار کنم
ببخش گر به سزای قدومت هیچم نیست
همین خیال تو را در رهت نثار کنم.
تو را ندیدن و مردن، و یا بدیدن و مردن
از این دو جبر ندانم چه اختیار کنم.
به یاد چشم تو مینای دل به سنگ زنم
بدین شکست مگر رفع این خمار کنم.
به چشم من بنگر بین که با که من طرفم
ببین که با که تو را رو به رو دوچار کنم!
نهفته راز تو را کز تو هم نهان داری
به پیش مردم چشم تو آشکار کنم.
دریغ دفتر دل برگ برگ رفت به باد،
نیآمدی که در آغوش تو بهار کنم.
* * *

نفسگیرم ، نفسگیرم ، نفسگبرم در این شهر
نفسگیرم خدایا !

چه دلگیرم چه دلگیرم چه دلگیرم در این شهر
چه دلگیرم خدایا !

سر سبز مرا دیگر مکن باور الا ای شب
سیه پیرم *  سیه پیرم سیه پیرم در این شهر
سیه پیرم خدایا !

چنان جانم به تنگ آمد از این زندان حسرتبار
ز جان سیرم ز جان سیرم ز جان سیرم در این شهر
ز جان سیرم خدایا !

چنان روح غلامی بر دل و جانم اثر دارد
نفس در سینه می پیچد چو زنجیرم در این شهر
چو زنجیرم خدایا !

مرا خورشید می خواند به سوی خود ولی هیهات
به دوشم کولبار غم زمین گیرم در این شهر
زمین گیرم خدایا !

نفسگیرم ، نفسگیرم ، نفسگبرم در ان شهر
نفسگیرم خدایا !

چه دلگیرم جه دلگیرم چه دلگیرم در این شهر
چه دلگیرم خدایا !

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* سیه پیر - در شیوه تاجیکی به کسی گویند که سالدیده گردد ولی مویش سیاه بمان.

* * *

نابرادرهای یوسف را بگو رسم این نبود
آن به چاه انداختن آری ولی کشتن چه بود!؟
کافر، آری، کینه ور بود لیک آن همدین چه کرد؟
غربت، آری، آشنا شد لیک آن میهن چه بود؟
ما به بزم دشمن خود دوستگلنی خورده ایم
تا ندانستیم دیگر دوست که دشمن که بود.
گر نه مرگ خویش را با چشم خود دیدار خواست
خار کردن آن تهمتن را به رویینتن چه بود؟
این همه از ما تو دیدی پس چه شد کار خدا؟
این خطا فرضآً ز ما بگذشت، پس اصلاً چه بود؟
ای گرازانی که دل خوش کرده با مردار ها
این وطن نامیده اید؟ آن چاه و آن بیژن چه بود؟
ای ز بار خلق اینک شانه خالی کردگان
آن دهان پرشعار و آن رگ گردن چه بود؟
ای که فروردین مارا خون اول گفته ید
یادتان رفت است ایا خون آن بهمن چه بود؟

* * *

موی مجموع کیم این سان پریشان کرده است
چشم جادوی کیم این گونه گریانکرده است
کیست آن از خود رضا در کبریای ناز و حسن
تا مرا در روی خاک از خود پشیمانکرده است
آه سرد و اشک گرمم خوب می دانم ز چیست
دل علی رغم کسی در سینه عصیانکرده است
ای صبا بوی که را آورده ای تا اینچنین
برگ دل را  در سر یک شاخه لرزان کرده است
آن بهارانی که می آید ز ره پیغام کیست
کینچنین در سینه شورو شوق بنیانکرده است
دست که اینگونه امشب روی گور عشق که
شمع مه را در دل شب ها فروزانکرده است
بودن و نابودن تو ای نهان آشکار
زیستن را سخت مردن را چه آسان کرده است
ای مرا اینگونه هم بیگانه و هم آشنا
یا درختی یا گلی یا آب رازت را کشا

 

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها :

تا انتظار هست

به نام خدا

 

تا انتظار هست

 

در نال مرغ حق

آواز زنده است

در بال مرغ حق

پرواز زنده است

(گلرخسار)

 

تا انتظار هست

بال عقاب بر سر این کوهسار هست

شعر و شعار هست

فر شهامت و فرح افتخار هست

 

تا انتظار هست

مرغ دعا ز لانه دلهای دردمند

بر اوج کبریای خدا بال می کشد

امید بر عنایت پروردگار هست

 

تا انتظار هست

هر دل پیاله ایست شراب سروش را

هر صبح محشریست

گلبانگ نوش را

 

تا انتظار هست

هر راه زخم خورده و کوبیده روی خاک

با یاد جان نواز قدم های همدمی

خمیازه می کشد

چون کودکی که یاد پدر می کند به خواب

در مهد ماهتاب

 

تا انتظار هست

در جامدان پیرزنان سپیدفال

در تا بتای صوف کفن وار مشک بوی

یک بسته تخم گل

نذر بهار هست

 

تا انتظار هست

در بازوان محکم این مردم شریف

در پنجه های مهرفروزان خواهران

در قلب مادران

زور و مدار هست

 

تا انتظار هست

بی باک می توان

بر چشم چون ستاره تفلان نگاه کرد

یک پاره ماه وعده هر شام گاه کرد

 

تا انتظار هست

هر مرد لشکری است

هر سنگ سنگری است

هر بیت کشوری است

هر زادسرو باغ نیاکان برادری است

بهرام و ایرج و جم و اسفندیار هست

 

تا انتظار هست

مرغان شب شکن

در پیشواز طنطنه رستخیز نور

منقاررا به رنگ شفق آب داده و

فریاد می کنند:

"خورشید زنده است

خورشید زنده است

خورشید زنده است!"

تا هست انتظار

 

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
تگ ها :

تعارف

ماهی ای با ماهی ای می گفت

ای ماهی

طعمه ای دیدم که سر در آسمان دارد

نمی خواهی؟....................................................................

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
تگ ها :

سنت های نوروزی در میان تاجیک ها

 

بنام خدا

 

        سنت های نوروزی در میان مردم تاجیک سابقه دیرین دارد. البته آنچه برای ما از منابع معتبری چون آثار بیرونی، نرشخی، بیحقی، رودکی، فردوسی و دیگران معلوم است و انچه در نتیجه کاوش های باستانشناسی در حدود آسیای مرکزی و از جمله تاجیکستان اموروزی به دست آمده است، شامل عناصری مشترک  میان ما و سایر اقوام اریای می باشد.

        اما از اخبار تازه تر می توان به خاطرات (یادداشت های) استاد صدر الدین عینی (۱۸۷۷-۱۹۵۸) بنیان گزار ادبیات نوین تاجیک توجه کرد که بر طبق آن مردم و امرای بخارا (که حاوی تمام اسیای مرکزی امروزی بود و زبان و فرهنگ اسلامی فارسی در آن حاکم بود) نوروز را با کمال شکوه و افتخار تجلیل می کردند و از جمله این رسم متداول بوده که در نخستین روز های نوروز همه مردم واجد شرایط بخارا به موضیع خوش آب و هوا ای با نام  "گل سرخ" در چند کلومتر شهر بخارا می رفتند و در محیط طبیعت خرم جشن نوروزی بر پا میکردند. در این محل انواع مسابقات ورزشی از قبیل کشتی، پایگه، (سوارکاری)، آتش بازی و ... برگزار میگردید و از میان پهلوانان موفق "میر نوروزی" انتخاب می شد. همچنین در این جا انواع متعدد غذا ها و شیرینی های سنتی (که مثلا ا تنها از جنس حلوا ۳۰۰ نوع بود) تهیه و برای مشتریان پیشکش می گردید. بخش دیگر مهم این جشن اجرای برنامه های ادبی و هنری از سوی قوالان، شعرا و آوازخوان های معروف بوده است.

        با وقوع انقلاب بلشویکی و حکومت سنت ستیز شوروی برای مدتی سنت های نوروزی ممنوع گردید و تنها در قلب مردم تا جا ای حفظ شد و محدود به انجام سنت ها ای از قبیل عیادت نزدیکان و آرامگاه اجداد در سر سال، تهیه و تقسیم "آش خدایی" سر سال (آش اوماچ و یا آش رشته)، تهیه سمنک (سمنو)، تبخیر خوشبو در شب نوروز به خاطر شاد کردن ارواح، اتش افروزی و شکستن خم کهنه در آخرین چهارشنبه قبل از ورود نوروز و از این قبیل دیگر تدارکاتی که چندان خصلت تجمعی و تظاهری نداشت و مقتضی صحنه های چشم گیر نبود، باقی ماند.

        با ایجاد فضای نسبتا باز در اواخر سلطه شوروی و بخصوص در دوران باز سازسازی گرباچفی یکی از سنت ها ای که مردم با شور و شوق مفرط به احیای آن دست زدند همین تجلیل نوروز بود. در اواخر دهه ۸۰ قن ۲۰ در اوالین همایش و رهپیمایی تجلیلی ای که به طور رسمی در شهر دوشنبه و دیگر مناطق تاجیکستان برگزار گردید صدها هزار نفر از مردم کشور به خیابان ها و میدان ها امدند و روحیات عیدانه آنها چندان بالیده بود که در هیچ یکی از مراسم تجلیلی کمونیستی علیرغم همه تبلیغ و تشویق دولت وقت مشاهدا نمی شد.

ابتدا در تاجیکستان و در پی آن در جماهر دیگر آسیای مرکزی در اواخر سلطنت شوروی و بخصوص دوران استقلال جشن نوروز به همین نام و نشان فارسی  به عنوان یکی از عناصر مهم هویت ساز روی کار آورده شد. اگرچه گاه شماری رسمی و برنامه ای در این کشورها هنوز بر مبنی سال مسیحی است، ولی توجه نسبت به نوروز سال به سال بیشتر میگردد و در صورت روی کار آوردن برنا مه های حساب شده هدایت کننده می تواند این توجه نتایج عملی تری داشته باشد.

        یکی از نشانه های دیگر دل بستگی مردم تاجیک و دیگر اقوام آسیای مرکزی نسبت به نوروز آن است که بسیاری از مردم فرزندان خود (پسران) را نوروز نام می دهند و همچنین روی دهها موسسات و سازمان ها این نام را  گذاشته اند. جالب است که در قرقیزستان بزرگترین پایگاه اسکی "نوروز" نامیده شده است.

        همچنین قابل تذکر است که اخیرا بعضی از گروههای دینی (اسلامی) به جنبه غیر اسلامی داشتن این جشن تاکید و تجلیل آن را برای مسلمانان ناروا می دانند. اگر در این امر از سوای تلاشها ی ناخیر خواهانه نسبت به فرهنگ فارسی موثر باشد، از سوی دیگر تاکید دولت های منطقه و رسانه های گروهی خارجی بر جنبه های غیر اسلامی این جشن نیز اثر منفی دارد. از جمله در یکی از برنامه های تلویزیون روسی K24+ از مراسم تجلیل نوروز امسال در قرقیزستان تیتر ثابت با عنوان ذیل زیر صفحه تلویزیون به چشم میخورد: "آیین مشرکانه در کشور معاصر".

        اما سنت ها و آیین های عادی مردمی که چندان جنبه خاص عقیدتی و مذهبی ندارد و بیشتر مبتنی بر فرهنگ اجتماعی و طبیعی بوده در متن باورهای اسلامی نیز سازگار شده است، هسته اصلی این جشن و رمز بقای ان می باشد.

        در تاجیکستان در خصوص این سنت ها تحقیقات مفصل آکادمی انجام شده (به خصوص تحقیقات جامع دانشمند روزی ملا احمداف).

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
تگ ها :

میهن نوروز

 

به نام خداوند جان وخرد

 

میهن نوروز

 

         بیا ای جاودان پیروز

         نوروز جهان افروز

         بیار آن جام جان افروز

         هزاران دست سبز از خاک بالا می شود امروز

         ید خضرا هزاران از پی امداد می آید!

 

 

 

         تو گوی خوجه خضر است بهمن

                                                  هر کجا ای که فروکش می کند دامن

         بپا می گردد آن جا رستخیز سبزه و ریحان و آویشن

         صداقت سبز می گردد

                                      سخا هم سبز می گردد

         به مشت پیر باایمان عصا هم سبز می گردد

         به زیر پای زاهد بوریا هم سبز می گردد.

 

         به کوه و دشت و برزن انقلاب نور می جوشد

         شراب نور در رگهای هستی می شود جاری

         نشاط روز نو در پیکر انگور می پیچد

         به خاک افتاده تاک ناتوان هم می چخد بالا

         میان بازوانش میفشارد شهچناران را

         به صد جام زمرد می کشاند مشک باران را

                  و جوی مولیان از دامن مهتاب می آید

                  به خون خفتگان برق از سرود ناب می آید

                  شهنشاه خراسان

                                                 آفتاب گوهر انسان

                                                           پیام روشن یزدان

         دیگر ره خانه امید را پرنور می سازد.

 

سلام ای خاک، ای مادر

سلام ای مصدر پاکیزه  گوهر

به هر بذری که در قلب تو نذر سرفرازی هاست

به ههر برگی که در دامان تو سر مانده از پایز

به زیر مرحم جان پرورد نوباوگانت را

به هر جوای که در رخسار تو از اشک سرشار است

به هر راهی که روی قلب زخمین تو هموار است

به هر کوهی که دور دامن سبز تو دیوار است

به هر چشمی

                   به هر قلبی

                                  که با یاد تو بیدار است.

         چنین تا جاودان بیدار بادا جان غمخواران

         چنین تا جاودان سرشار بادا جام هوشیاران!

        

         سلام ای پاک مرز رنجبر

                                         ای میهن نوروز

         که خاک پای تو بر فرق نومیدی

         چو آن خاکی که کوهستانیان بر سنگ می ریزند

         هزاران خوشه شاداب را بر سنگ وریاند

         ز سنگ ارزنگ رویاند

         تورا کی می توان در ظلمت شبها فرو پیچید

         تو را کی می توان در پای دیو نا امیدی سر فرود آورد

         درخت باور تو سر به عرش راستان دارد

         جهان از هفت خوان تو هزاران داستان دارد

        

ز پشت هفت خوانت هفت سین آورده ای  امروز

         نخستین سین سلام ما به یاران باد

         سلام ما به خاک و آفتاب و باد و باران باد

         سلام ما به بلبل های یاسین خوان تو بادا

         که با آیات یاسین یاس را از دل همی رانند

         که با ایات یاسین یاس هارا می شکوفانند.

        

الا نوروز جان افروز

         الا پیک جهان افروز

         دمی با کاروان گل نوردی کوهسارانرا

         دمی با اشک نیسان برفروزی لاله زاران را

         ببر باری سلام انتظاران را

         دیار شهریاران گوشه بام شهره یاران را

 

بر این خاک کهن

                      تا آسمان برپاست

                                            تا خورشید می تابد

زر ناب دری جاریست چون دریا

ز نور روی انسان آئینه سرشار می گردد

موذن با صدای بلبلان بیدار می گردد

هلال ماه در هر چشمه ای چون ماهی طلاست

شکرنم میتراود از نسیم صبح در شبگیر

سحر خواب تو با بشکفتن گل می شود تعبیر

 

در این جا سرمه شب روشنی دیده روز است

به هر ائین که خواهی

                           تاجیکستان

                                        میهن جاوید نوروز است!

  
نویسنده : رستم وهاب ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد